تبليغاتX
...@@ساقی@@...

...@@ساقی@@...

...زنانه...

6نیازاساسی مردها

چگونه می توانید شوهرتان راتغییر دهید!؟

مردمکمل زن است؛آن قدر با زن تفاوت دارد که شاید بشود گفت ازسیاره متفاوتی آمده است.زن ذاتا عاشق مرد است،پس با او همانطور رفتارمی کند که دوست دارد با خودش رفتارشود وبزرگترین اشتباه

 !همسرداری همین است

!خانم ها!شیرین شدن زندگی هم روش دارد

:شوهرتان مثل تمام مردهای دنیا 6نیازاساسی دارد***

:نیازهایش رابشناسید تا عاشقش بمانید

اعتمادداشتن شما به او*

پذیرش او همانطورکه هست وباورداشتن او**

قدردانی کردن ازاو***

تحسین مدام وستایش او****

تایید کردنش وموافقت با او*****

امیدواری دادن وتشویق او******

.واقعا تمام خواسته ی مرد همین 6مورد است وخانم ها ذاتا،استاد برآورده کردن تمام این نیازها هستند

 تا حالا شده قصد کنید شوهرتان راتغییر دهید؟خب نتیجه چه شده؟!بله دراکثر مواقع موفق نبودید چون مردها ذاتا تغییر ناپذیرندوهرچه بیشتربرای تغییرشان بیشتر تلاش کنید،کمتر نتیجه می گیرید!مردها مثل شما خانم ها نیستند ونا خودآگاه فکر می کنند چون دوستشان ندارید می خواهید تغییرشان دهید!متاسفانه مردها فقط دردوحالت تغییر می کنند

خودشان مستقیم یا غیرمستقیم تقاضای کمک درتغییر دادنشان داشته باشند-

وقتی مورد محبت واعتمادوتقدیر واقع شوند،وخودشان خودشان رااصلاح کنند-

!پس رمزنیرو بخشیدن به شوهرتان این است که هرگز درصددتغییرنباشید

11.JPG

شاید باورتان نشودامامردهانمی توانندبعضی جملات را اداکنند!مثلا برای مردها گفتن

. واژه ی"متاسفم"خیلی سخت است درحالی که  خانم ها راحت آنرا می گویند

.مردها ذاتافقط وقتی متاسفندکه واقعا خودشان را مقصربدانند.اما خانم هاراحت آنرا می گویند

.اماخانم ها صرفا برای دلجویی،بارها این جمله راگفته اند

.پس ازشوهرتان آنچه رانمی تواندبگوید نخواهید

 

مهدی رنجبر/روزنامه ی خراسان/ویژه خراسان رضوی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 21:54  توسط پونه و پری  | 

خدانگهدار

 فاصله هاااا اندک

          فاصله هاااااااا بسیار

             اشتیاق رفتنُ. پریدنُ .مردن  اما چه زیاد

                                   گنگ شدن در هستی زمان

                                                     له شدن در دور امکان

                            هراسان.نالان . مویه کنان

  این صدای خاموش محو شدن است

                  این هیاهو سکوت رفتن است

                              باشد                   باشد

خدا نگهدار

        خدانگهدار

                   خدانگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 17:55  توسط پونه و پری  | 

خیابان های مزاحمت....!

 

از آن سوی خط صدای گریه ی دوستم می آید ، فقط صدای گریه اش ، آرام هم نمی شود. گوشی را قطع می کند. چند ساعت بعد دوباره حالش را می پرسم این بار صدای گریه با کلماتی آمیخته که بسیار بدتر از ناله وزاریست نمی خواهم بشنوم ، اما می گوید که ساعت 6 عصر در خیابانی که آنقدرها هم خلوت نیست ، مورد تهاجم قرار گرفته است و حتی نتوانسته فریاد بزند ... اما تمام روحش پر از فریاد و زخم و ناله است .

چیزی برای دلداریش ندارم که بگویم ، کاش علت گریه اش را نمیپرسیدم . حالا من هم مثل او گریه می کنم .

دستم را از روی زنگ برنمیدارم ،زنگ به جای من جیغ میکشد . بزرگترین آرزویم این است که در هر چه زودتر باز شود و  وقتی که باز شد صدای اشک هایم بلند می شود و این همه از امنیتی است که در کوچه و خیابان ندارم !

وقتی خانه ات کوچه ی سوم از سرخیابان باشد ،وقتی مرد نباشی و چادر به سر داشته باشی یا مانتو ومقنعه یا ... فرقی نمی کند که چه تن تو را می پوشاند؛ وقتی خانه ات در یک بلوار خلوت باشد یا ... فرقی نمیکند کجا! وقتی مرد نباشی نام کوچه تنت راتکان میدهد ، وقتی مرد نباشی ، کوچه یعنی تجربه ی سیاه مزاحمت ، یعنی ترسیدن تنت ، لرزیدنت با هر صدای پا ،یعنی هراسان شدنت لحظه ی شنیدن صدای موتور... صدای موتور... میپری نمیدانی کدام  طرف بروی ، جیغ کوتاهی میکشی و برمی گردی .پشت موتور باکس فلزی پیتزا فروشی را می بینی و صورت جوانی که نجیب است و زحمتکش . نفست بالا می آید و ازخجالت آب میشوی . کاش او بفهمد که صدای موتور ، وقتی که تو در کوچه ای ، چقدر صدای بدی است! کاش همه بدانند که وقتی مرد نباشی ، هرلحظه ی تنهاییت در خیابان ، یعنی انتظار ضربه ای ، حرفی یانگاهی که تو را می آزارد ، می ترساند.                               به کنار خیابان می آیی ، منتظر تاکسی تا زودتر به مقصد برسی ، اما توقف ماشین های مزاحم  جایی برای مکث تاکسی نمی گذارد . دوست داری فریاد بزنی و همه چیز وهمه کس را له کنی ، مچاله کنی ، اما فقط خودت مچاله می شوی .          دوست داری شهروند باشی ، یک شهروند عادی ، شهروند درجه یک اما ...!       امروز ماشین  بر میداری تا راحت باشی ، اما همان موتوری ها ، همان ماشینهای مزاحم  پیدایشان می شود ، جلویت می پیچند، بوق می زنند ، قهقهه سر می دهند ، حرف های زشتشان چاقوهای کند کوچک زهر آلود ی است که به روحت هی ضربه میزند و زخمی ات میکند.

کاش همه ، غیر از من و تو ، این زخم ها راببینند . کاش همه بدانند که هر کدام از ما ، با پوشش های مختلفان ، چند بار طعم این تجربه  های تلخ را چشیده ایم ؛ از همان کودکی ، از زمانی که روسری به سر کرده ایم . از اولین مانتویی که خریده ایم ، از همان روزها ، اولین تجربه هایمان هم تلنگر زده اند به تن کوچک متعجب مان ! در کوچه ای راه میروم که موازی خیابان اصلی است ، فقط یک کوچه آن ورتر.       خیابان پر از مامورین نیروی انتظامی است و تذکر و امربه معروف و دختران و زنانی که مینی بوس های ارشاد را پر کرده اند.

من با لباس محل کارم هستم ، با پوشش اسلامی ، در این کوچه که دور هم نیست ، اما یک قدم هم امنیت ندارم ، یک موتوری دنبال من است و کسی نیست که مانعش شود، کسی نیست که او را نهی از منکر کند ...

گویا در این  هیاهو و شلوغی ها تنها زنان مقصرند !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 19:40  توسط پونه و پری  | 

اینجا دلی تنگ است

 

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...

               اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...

                           اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... 

                                     اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم....

دکتر شریعتی-

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 19:53  توسط پونه و پری  | 

به مناسبت عید قربان شعری از مولانا رو انتخاب کردم که امیدوارم مورد پسند مخاطبین عزیز قرار بگیره

اما سوالی که مطرح هست با توجه به مضمون این شعر  که قربانی کردن نفس هست و خویشتن در برابر خواسته های دنیوی؟؟؟ این خواسته های دنیوی نفسانی چیست که در برابر ذات مقدس الهی ارزش قربانی شدن داشته باشند؟؟؟عید قربان یعنی چی؟؟؟؟

بسنده کردن به قربانی کردن یه گوسفند رفع مسولیت خواهد کرد در برابر خدا و حتی خودمان؟؟فلسفه قربان چیست؟؟؟

خوشحالمان میکنید اگر در این موارد با هم همفکری داشته باشیم ..... ممنون

*************

«دشمن خويشيم و يار آنکه ما را مي کــشد

                                                   غرق درياييم و ما را موج دريا مي کشد

آنچنان شيرين و خوش در پاي او جان مي دهيم

                                                  کان ملک ما را به شهد و شير و حلوا  مي کشد

خويشتن فربه نماييم از پي قربان عيــــد

                                                   کان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا مي کشد

همچو اسماعـــــيل گردن پيش خنجر خوش بنه

                                               سر مدزد از وي گلو گر مي کشد يا مي کشد

نيست عزراييل را دست و رهي بر عاشقان

                                           عاشقان عشق را هم عشق و سودا مي کشد»

دیوان شمس

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 11:6  توسط پونه و پری  | 

لنگ کفش

ترجیح می دهم باکفشهایم راه بروم وبه خدا فکر کنم

تا این که درمسجد بنشینم وبه کفشهایم فکرکنم.

(دکترعلی شریعتی)

این جمله ی زیبای زنده یاد دکترعلی شریعتی دستمایه ی ذکر خاطره ای ازیک معلم روستا درنقطه ای ازایران بزرگ گردید.نویسندگان وبلاگ ازاین که ایشان زحمت کشیدند واین خاطره رادراختیارما گذاشتند نهایت تشکروقدردانی را می کنند.برای ایشان وهمه ی فرهنگیان عزیز کشورمان آرزوی توفیق وسلامتی داریم.

امیدوارم دوستان ازذکراین خاطره خوششان بیاید.

((بمناسبت نوروزسال 1374حسابی خودم راتحویل گرفتم.یک دست کت وشلوار،پیراهن،ادکلن ویک جفت کفش،خرید نورزی ام بود.حقوق دریافتی ماهانه ام  با حق عائله مندی، فقط183865ریال کمترازبیست هزارتومان بود.کفش هایی را که خریده بودم،گران قیمت ترین کفش هایی بود که پاهایم تاکنون به خوددیده اند.قیمت70000ریال هفت هزارتومان.(نزدیک 39درصد حقوق ماهانه)

روزهشتم ماه محرم برای انجام پاره ای امورشخصی به شهرآمده بودم.موقع برگشت متوجه شدم که کلیدهای درب منزل همراهم نیست دوست خوبم هم درمنزل نبود(با یکی ازهمکارانم زندگی مجردی داشتیم،همسرم هنوزعقدبود) شب تاسوعابود وصدای عزاداران وسینه زن ها ازحسینیه به گوش می رسید.

برای گرفتن کلید  وتعویض لباس های(پلوخوری)وکفش های نازنین به حسینیه ده که همکارم درآنجا بود رفتم.اما ایشان مرا ازتعویض کفش ولباس منصرف کرد وبه شوخی گفت:’’دلت سیاه باشه پیرهن سیاه می خوای چیکار!!"

اما من که ازلحظه ی ورود به حسینیه تمام فکروخیالم به کفش هابود،همانطورکه سینه می زدم،درگوشی نگرانی ام رابابت کفش ها ابرازمی کردم.

خلاصه آن شب اصلا به هیچ وجه حس وحال عزاداری نداشتم وحواسم هم به تعزیه نبود.

بالاخره بعد ازدوساعتی مراسم پایان یافت ومنم باعجله بیرون آمدم اما ازکفش های که درمکانی نسبتا امن جاسازی کرده بودم خبری نبود!!!!پس ازمدتی گشتن،ناامیدشدم.البته کفش های مرا دزد نبرده بود.چون فقط یک لنگه ی آن را برداشته بودند وگمان می کردم که کاردانش آموزان ناراضی کلاس باشد.اما نمی توانستم بی دلیل کسی رامورد اتهام قراردهم.

خلاصه اهالی  روستا،یک جفت کفش مستعمل آوردندتا بتوانم به خانه بروم. لنگه ی کفش جامانده رامایوسانه  به دست گرفتم وبا خودآوردم...

با تکنیک های خاص معلمی وبه طورغیر مستقیم،چندروزی دانش آموزان مورد ظن را به بهانه های مختلف پای تخته می آوردم ودرس می پرسیدم و از آنجا که معمولا درانجام تکالیف  ویادگیری دروس کم لطف بودند،باشدتی بیشترارقبل،جریمه می شدند( تغییر رویه ای غیرمعمول دادم)هنوز یک هفته نگذشته بودکه شبی 3تا ازدانش آموزان کفش را درب منزل آوردند وگزارش دادندکه زیرکولر پشت بام حسینیه پیدا کرده اندو....من هم که ازدیدن لنگ کفش خوشحال شده بودم دیگرمراحل بازجویی راادامه ندادم.))

حالا این سوال را یک بارازخودمان بپرسیم که کدام یک بهتراست؟!

-با کفش هایمان راه برویم وبه خدا فکرکنیم!؟

یا

-درمسجدبنشینیم وبه کفشهایمان فکرکنیم!؟

فراموش نکنیم که پدیده ی سرقت کفش،یا تعویض غیرعمدی آن ها دراماکن مذهبی فاقد کفشدار وکفشداری،هنوزهم گاه گاه اتفاق می افتد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 19:8  توسط پونه و پری  | 

تکرار

زندگی چیست؟

- سرخوشی به نشستن  سرسفره ی سه گانه ی نشخوار(صبحانه،ناهار،شام)؟!

پرکردن حفره ای وخالی کردنش راتکرار؟!پس خوش به حال گاو!!

-به آب وآتش زدن،برای وصال به پارچه های چهل رنگ شکلاتی وسیاه وسبز مد امسال وباز به درکردن آن ازتن واین عادت نکبتی را چندباره تکرار؟!پس خوش به حال طاووس!!

-اسارت دربندنگاه چشمان مردکی حیض ومریض یا جوانی تشنه ی بازی با اندام دخترکی به ظاهر تمیز!!بعد دلزدگی واین حکایت کثیف را تکرار؟!آه چه بی رحمند مشتریان بازارسیاه تن فروشی،وچه قدرمستحق ترحمند روسپی های کالای این بازار!!زندگی این است؟!پس خوش به حال خوک وهم کفتار!!

-انداختن روزانه ی سکه های زرد وسفید درصندوق صدقات بی خیر،دلخوشی به بیمه ی عمر وآسودگی ازانجام مسئولیت خویش با دادن فقط وفقط چندریال؟! خوش به حال پلنگ بایال وباکوپال!!

-ورودبه جمع گرسنگان بهشت خیال و ام الیجیب گویان ورشکسته ی به تقصیر!؟شنیدن لاطائلات واعظ منکرونکیر،راهی شدن به سرای تکبیر(مسجد)وبعدازآن،دراندیشه ی سواری برگرده ی خلق بی تدبیر!!وبادغبغب به گلو که منم حاجی بازار...

واین است حکایت تکرار...

... 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 8:44  توسط پونه و پری  | 

ضیافت

هزاران هزار ستاره

با چشمک هایی فریبنده

مرااااااااااااااااا

دعوت کردند به حضور

لیک

بی تو

بدون لحظه ای تردید

نخواهم کرد اجابت

این ضیافت رنگین را!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:25  توسط پونه و پری  | 

دشمنان بینایی

خدایا:

 ازاعماق وجودم ازتوسپاسگزارم

که دریچه هایی به رویم گشودی که نخست بپرسم،سپس بپرستم.

که پرستش بی پرسش وعبادت بی چون وچرا را نه قدری است ونه اجری."تفکر ساعة خیر من عبادة سبعین سنة"

وتفکر بدون پرسش،یعنی محرومیت ازخردواندیشه ی جمعی،باپرسش است که پاسخ ها می آیندوهر پاسخی رابازپرسشی واین جستجوگریِِ؛درمسیر "شدن" ادامه می یابد.تا یافتن  خویشتن "ومن عرف نفسه عرف ربه"

پروردگارا: ازتومددمی خواهم که شیفتگی ونفرت راازوجودم دورکنم که هردودشمن بینایی اند.اولی مرارهنمون به بهشتی می کند که سرابی بیش نیست ودومی بسان حبابی است که می ترکد نابودکننده ی خوبی ها ست.شیفته راجز فریفتگی ومسحورشدن ثمری نیست ومنفور آنچه بیندجزظلمات وسیاهی نیست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:10  توسط پونه و پری  | 

پرویز مشکاتیان

امروز  با شنیدن درگذشت یکی از هنرمندان عرصه موسیقی بسیار متاثر شدم افسوس فراوان از دست دادن این هنرمند عزیزکه استاد بزرگ موسیقی وبویژه نواختن سنتور بود و همه ی جامعه هنری کشورعزیزمان ایران را وهمه ی هنردوستان را دچار غم بزرگی کرد و دریغا که رسانه ی ملی هیچ گونه برنامه ای در معرفی کردن این عزیز از دست رفته ارائه نکرد .و قلب هر ایرانی راکه برای هنر وفرهنگ کهن این کشور می تپد از شنیدن زندگی نامه و خدمات این استاد گرامی  از رسانه های خارجی مالامال از اندوه می کند امیدوارم با خواندن سیر زندگی هنری این نغمه ی خاموش  با خدمات هنری اش آشنا شوید و روح بلنداو را شاد نمایید.

برای شناخت بیشتر پرویز مشکاتیان لطفا ادامه مطلب را بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:7  توسط پونه و پری  |